تبليغاتX
برای گرفتن کد لوگو کلیک کنید←جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم حمایت از مهندس موسوی مرداد1388  جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 پرواز را به خاطر بسپار
اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي است که همچنان که ترا مي‌بوسند در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند


پرواز را به خاطر بسپار









کجاي منطقه جا ماندي که من به جان تو خشنودم

نشان به اين که تو اين جايي به بي نشان تو خشنودم

تو در کجاي زمين هستي به آسمان نکند رفتي

من از زمين و زمان تنها به آسمان تو خشنودم

به شانه‌هاي تو محتاجم دلم گرفته بيا سرگرد

ستاره مال خودت باشد به کهکشان تو خشنودم

انار زخمي سارا را چه قدر پز بدهد دارا؟

به آب‌هاي جهان بابا که من به نان تو خشنودم

مگر نه اين که پدر بايد براش ارثيه بگذارد

من از تو هيچ نمي‌خواهم به استخوان تو خشنودم

آرش پورعليزاده

امسال را با سلامي تازه به بهار آغاز کرديم. تحويل سال را در کنار شهيدان به نجواي رشادت‌ها و ايثارها گذرانديم.

 

 

حنانه ستوني بود که پيامبر يک عمر به آن تکيه مي‌داد. زماني که براي پيامبر اسلام منبر ساختند و خواست به روي منبر برود صداي فريادي شنيده شد. همه آن صدا را شنيدند. پيامبر لحظه‌اي ايستاد و نگاهي به ستون حنانه کرد. به سمت ستون رفت. چه شده؟ ستون حنانه گفت: تا به حال به من تکيه مي‌کردي. پيامبر گفت: من که جايي نرفتم. من در همين مسجد هستم. مي‌خواهم بر روي منبر بنشينم. ستون حنانه مي‌گويد: من تحمل فراق تو را به همين اندازه هم ندارم. يعني سرزمين خوزستان کمتر از حنانه است؟ آسمان خوزستان کمتر از حنانه است؟ نخل‌هاي بي سر اروند کمتر از حنانه است؟ خاک‌هاي شلمچه کمتر از حنانه است؟ خاکريزهاي طلائيه کمتر از حنانه است؟ چه شب‌ها و روزها و لحظه‌هايي که اين سرزمين با بهترين بندگان خدا نداشت. وقتي قبول قطعنامه‌ي ۵۹۸ اعلام شد آن روز روزي بود که شايد سرزمين خوزستان مثل حنانه فرياد کشيد. مي‌خواهيد بدانيد قصه‌ي راهيان چيست؟ قصه‌ي راهيان قصه‌ي دلتنگي سرزمين خوزستان است. خدايا مي‌شود يک بار ديگر چراغ خوزستان روشن شود؟ آيا باز صداي الهي العفو در نيمه‌ شب‌هاي طلائيه و شلمچه شنيده مي‌شود؟ سلام خوزستان. سلام زمين خوزستان. سلام آسمان خوزستان. سلام شهدا. سلام همه‌ي خوبي‌ها.

 

 

 هنوز هم مي‌توان نداي آنها را شنيد که چنين مي‌گويند: از براي آرامش شما چه شب‌ها که نخوابيديم. ما از شما دفاع کرديم. مي‌دانيد که چه برادراني را از دست داديم؟ مي‌دانيد چه خواهراني را از دست داديم؟ غنچه‌هاي شکفته‌اي را که به زير تانک‌هاي بعثيون فرستاديم تا شما در آرامش به سر بريد. عزيزي نقل مي‌کرد خيلي دوست داشتم مرتضي آويني را ببينم. تا زنده بود او را نديدم. آخر شهيد شد. يک شب به خوابم آمد. گفتم دلم مي‌خواست ببينمت. گفت: مسئله‌اي نيست فردا صبح ساعت ۸ بيا سر پل کرخه. راه افتادم و شروع به گشتن کردم. شخصي پرسيد دنبال کسي مي‌گردي؟ گفتم دنبال يکي از رفقا مي‌گردم. گفت: اتفاقا کسي دنبالت مي‌گشت. رفت زير پل برايت يک پيام نوشت. گفت بخواني آنجا نوشته شده بود:

آمدم نبودي ديدار به قيامت

مرتضي آويني

 يادمان باشد امثال عباس آژانس شيشه‌اي در پيرامون ما فراوان‌اند. کافي است چشم باز کنيم و آنها را ببينيم و اندکي بينديشيديم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 9:0  توسط saba rahgozar  |