تبليغاتX
برای گرفتن کد لوگو کلیک کنید←جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم حمایت از مهندس موسوی مرداد1388  جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 پرواز را به خاطر بسپار
اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي است که همچنان که ترا مي‌بوسند در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند


پرواز را به خاطر بسپار









 

   استاد سيد محمد حسين بهجت تبريزي (شهريار) در سال 1285 هجري شمسي در روستاي خشکناب در بخش قره چمن آذربايجان متولد شد. پدرش حاجي مير آقا خشکنابي و از وکلاي مبرز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بود.

او در اوايل شاعري بهجت تخلص ميکرد و سپس  با فال حافظ تخلص خواست که دوبيت شاهد از ديوان آمد و خواجه تخلص او را شهريار تعيين کرد. او تحصيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تبريز و دارالفنون تهران گذراند و تا کلاس آخر مدرسه طب تحصيل کرد و به مدارج بالايي دست يافت ولي در سالهاي  آخر تحصيل اين رشته دست تقدير او را به دام عشقي نافرجام گرفتار ساخت و اين ناکامي موهبتي بود الهي; که  آتش درون وسوز و التهاب شاعر را شعله ور ساخت و او را به اوج معنوي ويژه اي کشانيد تا جايي که از بند علائق رست و در سلک صاحبدلان درآمد و سروده هايش رنگ و بوي ديگر يافت. شاعر در آغازين دوران جواني به وجهي نيک از عهد اين آزمون درد و رنج برآمد و برپايه هنري اش به سرحد کمال معنوي رسيد. غالب غزلهاي سوزناک او که به ذائقه عموم خوش آيند است، ثمره‌ي  اين عشق مجازي است که در قصيده زفاف شاعر که شب عروسي معشوقه هم هست; با يک قوس صعودي اوج گرفته; به عشق عرفاني و الهي تبديل ميشود. ولي به قول خودش اين عشق مجازي به حالت سکرات بوده و حسن طبيعت هم مدتها به همان صورت اولي براي او تجلي کرده و شهريار هم بازبان اولي با او صحبت کرده است.

اصولا شرح حال و خاطرات زندگي شهريار در خلال اشعارش خوانده ميشود و هر نوع تفسير و تعبيري که در آن اشعار بشود به افسانه زندگي او نزديک است. عشقهاي عارفانه شهريار را ميتوان در خلال غزلهاي انتظار; جمع وتفريق; وحشي شکار; يوسف گمگشته; مسافر همدان; حراج عشق;  ناي شبان و اشک مريم و دو مرغ بهشتي و خيلي آثار ديگر مشاهده کرد. محروميت وناکاميهاي شهريار در غزلهاي گوهرفروش: ناکاميها; جرس کاروان: ناله روح; مثنوي شعر; حکمت; زفاف شاعر و سرنوشت عشق بيان شده است. خيلي از خاطرات تلخ و شيرين او در هذيان دل،  حيدربابا، موميايي و افسانه شب به نظر ميرسد.

استاد شهريار سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگي شاعرانه پربار و افتخارآميز  در 27 شهريور ماه 1367 به ملکوت اعلي پيوست و پيکرش در مقبره الشعراي تبريز که مدفن بسياري از شعرا و هنرمندان آن ديار است به خاک سپرده شد.

راه زندگانی 

جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را

نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را

کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم

به دنبال جواني کوره راه زندگاني را

به ياد يار ديرين، کاروان گم کرده را مانم

که شب در خواب بيند همرهان کارواني را

بهاري بود ما را هم شبابي و شکر خوابي

چه غفلت داشتيم اي گل، شبيخون خزاني را

سخن با من نمي‌گويي الا اي همزبان دل

خدا را با که گويم، شکوه‌‌ي  بي همزباني را

نسيم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان ديده

به پاي سرو خود دارم، هواي جانفشاني را

به چشم آسماني، گردشي داري بلاي جان

خدا را بر مگردان، اين بلاي آسماني را

نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتن

که از آب  بقا جويند عمر جاوداني را

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 16:45  توسط saba rahgozar  | 


فرارسيدن زادروز حسين، پيشواي آگاهي و آزادي، فرصتي است براي مرور انديشه‌هاي ناب عاشورايي؛ زيرا حسين در حقيقت در عاشورا زاده مي‌شود. از آن ميان، اين جمله‌هاي معلم شهيد دکتر علي شريعتي هرگز از دفتر ادب و انديشه محو نخواهد شد. يادش به خير باد:

 

«زیارت وارث نشان می دهد که مبارزه حسین یک مبارزه منفرد و یک  حادثه سیاسی و نظامی‌ که از اختلاف میان یزید و حسین ناشی شده باشد نیست. حتی قیام او تنها برای احیاء سنت پیغمبر و روح اسلام و شکستن رژیم بني‌امیه نیست. مبارزه او دنباله آن مبارزه طولانی همیشگی ای است که از آدم یعنی از آغاز زندگی انسان  بر روی زمین بر پاگذاشته است. نبرد کربلا نه اولین نبرد است، نه آخرین نبرد؛ پرچم خونرگی که حسین در ساحل فرات دردست داشته، پرچمی است که از آدم درتاریخ بشر دست به دست می گشته است تا به دست او رسیده است. او نیز آن را به دست آینده سپرده است، آن را بر فراز خیمه پرچمدارش همچنان افراشته است تا به نسل هایی که شمشیرها را در غلاف می بینند و جنگ آوران را در خیمه ها خسته می نگرند، اعلام کند که این آرامش نه از سازش است،که به اجبار ماه های حرام است و سال های حرام؛ و چون ایام حرام پایان گیرد نبرد ادامه خواهد یافت.

نبرد حسین نه از صبح عاشورا آغازشد و نه درغروب عاشورا پایان یافت،و نه جنگی است که در ساحل فرات رخ داد و نه کشمکشی است که میان او و فرزند معاویه درگرفت.. این نبرد یکی از صحنه های جهاد همیشگی تاریخ در جامعه انسانی است و از آغاز تاریخ(آدم) تا پایان تاریخ(آخرالزمان)و استقرار جهانی عدالت و برابری و خوشبختی انسان بر روی زمین ادامه دارد.»

 

معلم شهید دکتر علی شریعتی

کتاب «حسین وارث آدم»

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 15:14  توسط saba rahgozar  | 


 

 من بامدادم سرانجام

خسته

بي آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته باشم.

احمد شاملو (الف. بامداد) در سال ۱۳۰۴ در تهران به دنيا آمد. به واسطه‌ي شغل پدرش، که نظامي بود، زندگي کولي واري را آغاز کرد و با شهرهاي مختلفي تا دوران جواني آشنا شد.

روحيه‌ي نظامي‌گري پدر، خيلي زود او را با قوانين سخت و خشک آشنا کرد، اما هيچ وقت مقهور اين قوانين نشد و از هر فرصتي براي تجربه کردن آزادي، انعطاف و خلاقيت استفاده کرد.

شاملو در نوجواني ديوانه‌وار مطالعه را آغاز کرد و با آثار نويسندگان و شاعران بزرگي آشنا شد. او خيلي زود مدرسه را رها کرد و وارد اجتماع شد. بدين ترتيب تجربه‌هاي پرشوري را آغاز کرد.

در سال ۱۳۲۶، يعني در ۲۲ سالگي، اولين دفتر شعر خود را با عنوان آهنگ‌هاي فراموش شده منتشر کرد. از سال ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۶ شاملو با شاعران نوپرداز مانند نيما يوشيج آشنا شد.آشنايي با انديشه‌هاي نيما، شاملو را در مرحله‌ي جديدي از نوع نگاه به شعر قرار داد.

احمد شاملو در مجموعه‌هاي ۲۳ و قطع‌نامه تقريبا از سرودن شعرهاي موزون دست کشيد و در قالب شعرهاي آزاد و سپيد، رويدادهاي اجتماعي وقت را به تصوير کشيد.

احمد شاملو در تمام دوران شاعري خود حرکتي بالنده و رو به جلو داشت. او بعد از انقلاب نيز شعرهاي بسيار زيبايي سرود. احمد شاملو بيش از هر شاعر نوپرداز ديگري با مصاحبه‌ها، مقاله‌ها و سخنراني‌هاي خود از شعر امروز و قالب شعر سپيد و آزاد دفاع کرده است. او فقط شاعري نبود که به سرودن شعرهاي خود اکتفا کند و به قول خودش نان خود را بخورد، بلکه در تثبيت شعر امروز کوشيد و به تعبيري مبارزه کرد.

شاملو علاوه بر شعر، فعاليت‌هاي مختلفي در حوزه‌ي ادبيات کرده است. از او کتاب‌ها و مقاله‌هاي فراواني در نشريات ملي و بين المللي به چاپ رسيده است. تحقيق بزرگ شاملو در فرهنگ مردم که با عنوان کتاب کوچه مجلداتي از آن به چاپ رسيده است، يکي از بزرگ‌ترين کتاب‌هاي مرجع ايران در زمينه‌ي زبان و فرهنگ مردم کوچه و بازار است.

احمد شاملو در تاريخ ۶ مرداد ۱۳۷۹ پس از يک دوره بيماري درگذشت.

افق روشن

روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.

روزي که کمترين سرود

بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري‌ست.

روزي که ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند

و قفل

افسانه‌يي‌ست

و قلب

براي زندگي بس است.

روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي که آهنگ هر حرف زنده‌گي‌ست

تا من به خاطر آخرين شعر

رنج جست و جوي قافيه نبرم.

روزي که هر لب ترانه‌ي‌ست

تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.

روزي که تو بيايي، براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يکسان شود

روزي که ما دوباره براي کبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آن روز را انتظار مي‌کشم

حتي روزي

که ديگر

نباشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 16:19  توسط saba rahgozar  | 


 زندگي هنرمندان هميشه با درد همراه بوده است. درد آنها را ساخته است. امروز مي‌خواهم از هوشنگ مرادي کرماني بگويم. آدميزاد به جاش که برسه از سنگ سخت‌تره و اگر ناز پرورده باشه و از سختي‌ها بترسه از گل نازکتره، باکمترين باد سرد و گرمي پرپر مي‌شه.

هوشنگ مرادي کرماني در کودکي مادرش را از دست داد و پدرش به بيماري اعصاب و روان دچار شد. از مطب دکتر که بيرون مي‌آييم پدرم هوس مي‌کند که به خورشيد نگاه کند، عطسه کند. دستش را مي‌گيرم و مي‌کشم.

يک روز گم شد تو تهران. کلانتري‌ها، ديوانه‌ خانه‌ها، بيمارستان‌هاي رواني، پزشکي قانوني، آسايشگاه سالمندان را گشتم، آن جا بود. همان جا مرد. تنهايي رفتم خواستگاري. زن گرفتم و بچه‌دار شدم.

چه کشيدم در تهران، پدرم درآمد. سياهي لشکر تياتر شدم. معلم کلاس بيسوادي، حسابداري، انبارداري، کارگري، نوشابه‌فروشي در محله‌هاي نازي آباد، امامزاده حسن، جواديه، راه آهن. دانشجو هم شدم. کارشناس وزارت بهداشت شدم. زندگي تو زير زمين‌ها، اتاقک‌هاي پشت بام، خانه‌هاي شلوغ، محله‌هاي قديمي و فقيرنشين، ۱۶ خانه، و هر کدام يک ماجرا. چهار سال کشيد تا اولين نوشته‌ام توي مجله‌ي خوشه چاپ شد، و بعد راديو، تلويزيون، سينما. يک روز توي اتوبوس بودم. غم غربت، بيکاري، گرسنگي، سرخوردگي گريبانم را گرفته بود. گيج بودم. تو اين دنيا نبودم. نمي‌خواستم برگردم کرمان. جواني آمد بالا و گفت: غريبم، گرسنه‌ام. همسن خودم بود. دلم سوخت. عقب اتوبوس، روي صندلي، بغل مرد چاق و کت و گنده‌اي نشسته بودم. داشتم خفه مي‌شدم. دست کردم تو جيبم ۱۵ ريال درآوردم ۵ ريال دادم به جوان و يک تومان را هم گذاشتم تو جيبم که با آن نان و لوبيا بخورم. جلوي دانشگاه تهران، پياده شدم. يادم افتاد که قبلا پول خرد نداشتم. ۱۵ ريال را از کجا آوردم؟ ديدم ندانسته و ناخواسته، گيج و منگ، دست کرده‌ام تو جيب مرد چسبيده به من ۱۵ ريال داده‌ام به جوان گرفتار و يک تومان هم گذاشته‌ام تو جيب خودم. حسابي ترسيدم. دنبال اتوبوس دويدم. اتوبوس رفت. پشت سرم را نگاه مي‌کردم و مي‌دويدم. چه قدر پشت سرم را نگاه کنم و بترسم؟ چه قدر با خودم حرف بزنم، براي شنونده‌هاي راديو، تماشاگران سينما و خواننده‌هام حرف بزنم. تا کي قصه بگويم؟

اما هنرمند هيچ گاه نااميد نمي‌شود. شما که غريبه نيستيد. خسته شدم. نه خسته نشدم. اداي خسته‌ها را درمي‌آورم. هنوز دره‌ها و کوه‌هاي شميران صداي پاهايم را مي‌شنوند. توي باران، توي برف، زمستان و تابستان. اگر دوباره به دنيا بيايم کوهنورد مي‌شوم! چه کيفي دارد کوه. هر صبح زود، توي پارک، برآمدن آفتاب، بيداري آفتاب و پرندگان را مي‌بينم، با عطر، با گذشته‌ها با قصه‌ها قدم مي‌زنم، انجير خشک مي‌خورم.

با آغ بابا رفته بوديم بالاي ده. چوپان به آغ بابا احترام گذاشت و به من گفت: هر کدام از گوسفندها را که گرفتي مال خودت. من بزغاله‌ي کوچولو و ريقويي گرفتم. همان که دوست داشتم. تا مدت‌ها سرزنش مي‌شدم که: چرا گوسفند پروار و قوچ بزرگي نگرفتي!

تو خانه، به ديوار آشپزخانه زنگوله‌ي بزغاله دارم. جرينگ جرينگ صدا مي‌کند. مرا به کجاها که نمي‌برد!

روزگار اين جوري است. از شما چه پنهان، همه‌اش تلخ نبود، سخت نبود، سخت نيست. ناشکري نمي‌کنم لذت هم داشت، دارد. لذت خواندن و نوشتن، لذت پيدا کردن دوست، خانواده. خدايا من چه قدر خوشبختم!

آري عزيزان من هوشنگ مرادي کرماني، هنرمند خوش قريحه رنج زيادي کشيده است تا به اينجا برسد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 13:13  توسط saba rahgozar  | 


 

کهکشان‌ها کو زمينم؟

زمين کو وطنم

وطن کو خانه‌ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانم؟

... معناي اين همه سکوت چيست؟

من گم شدم در تو؟

يا تو گم شدي در من اي زمان؟!

... کاش هرگز آن روز

از درخت انجير پايين نيامده بودم!!

کاش!

                                    يادش گرامي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 18:19  توسط saba rahgozar  | 


 سهراب سپهري در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. خود سهراب مي‌گويد: من کاشي‌ام اما در قم متولد شده‌ام. شناسنامه‌ام درست نيست. مادرم مي‌داند که من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده‌ام. درست سر ساعت۱۲. مادرم صداي اذان را مي‌شنيده است.

اتفاقات مهم زندگي سهراب از اين قرار است:

۱۳۲۲: کوچ به تهران و تحصيل در دانشسراي مقدماتي

۱۳۲۴: بازگشت به کاشان و همکاري با اداره‌ي فرهنگ.

۱۳۲۷: استعفا از اداره‌ي فرهنگ کاشان؛ شروع تحصيل در دانشکده‌ي هنرهاي زيباي تهران در رشته‌ي نقاشي.

۱۳۳۰: انتشار اولين مجموعه‌ي شعر مرگ رنگ.

۱۳۳۲: پايان تحصيل در هنرهاي زيبا با رتبه‌ي اول.

۱۳۳۶: سفر به اروپا- پاريس، لندن- از راه زميني.

۱۳۳۹: سفر به توکيو و بعد هم هند.

۱۳۴۱: کناره گيري از مشاغل دولتي بعد از ۶ ماه تدريس نقاشي.

۱۳۴۲: حرکت به سمت دهلي، بمبئ، بنارس، کشمير و لاهور.

۱۳۴۴: انتشار صداي پاي آب.

۱۳۴۹: سفر به نيويورک.

۱۳۵۲: آغاز سفر به پاريس و يونان و مصر.

۱۳۵۶: انتشار ما هيچ، ما نگاه و هشت کتاب.

سال ۱۳۵۸ آغاز ناراحتي جسمي و آشکار شدن علايم سرطان خون در سهراب بود. دي ماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر مي‌کند و اسفند ماه به ايران بازمي‌گردد.

سال ۱۳۵۹... اول ارديبهشت... ساعت ۶ بعد از ظهر، بيمارستان پارس تهران...

فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان ميزبان ابدي سهراب گرديد.

آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه‌اي رنگ مشخص بود سپس سنگ نبشته‌اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:

به سراغ من اگر مي‌آييد

نرم و آهسته بياييد

مبادا که ترک بردارد

چيني نازک تنهايي من

کاشان تنها جايي است که به من آرامش مي‌دهد و مي‌دانم که سر انجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

                                           و سهراب ماندگار شد...

سخنان دکتر محمود فيلسوفي نزديک‌ترين دوست سهراب

سهراب اهل سياست نبود. هيچ گاه کلمه‌اي از دهانش درباره‌ي هيچ حزب و جنبشي نشنيدم. در حقيقت از سياست سخت بيزار بود. چون سياست و قطارش را خالي ديده بود که گفته‌اند قطار سياست پر از تانک و توپ است. هيچ وقت بحث سياسي نداشتيم و به هيچ وجه مزاجش سازگار اين مطالب نبود. جمعي معتقدند سهراب خَلقي نبود. من مقصود از اين اظهار عقيده را نفهميدم. با نوشتن کتاب، دادن شعار و جلوه‌هاي ظاهري و آه و ناله کردن درباره‌ي خلايق نمي‌توان خلقي بود به خصوص که اگر شخص در حال نگارش آه و ناله‌ها در تختخواب و رختخواب پر قو آرميده باشد. سهراب را غير خلقي خواندن جفا به خلق است چون رفتار سهراب درباره‌ي افرادي که خلق مي‌نامند يعني کارگر و دهقان از بزرگ و کوچک پر از صفا بود از هيچ گونه کمک به زير دستان دريغ نداشت. در بستري کردن رنجوران با کمک من در بيمارستان با دل و جان کوشا بود درباره اين بيماران جدا سفارش و تحمل بيماري و فقر آنها را نداشت اين که او را بي احساس بخوانند سخت جفا به سهراب است و بي انصافي! عيبش اين بود که اشک ساده و حتي اشک تمساح هم در اين موارد نمي‌ريخت.

و در آخر سهراب را آنطور که خود خود را معرفي مي‌کند با همه خوانندگان عزيز آشنا مي‌کنيم.(پيام سهراب)

و پيامي در راه

روزي

خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.

در رگ‌ها، نور خواهم ريخت.

و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب!

سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.

زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

دوره‌گردي خواهم شد، کوچه‌ها را خواهم گشت،

جار خواهم زد: آي شبنم، شبنم، شبنم.

رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريکي است،

کهکشاني خواهم دادش.

روي پل دخترکي بي پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام، از لب‌ها خواهم برچيد.

هر چه ديوار، از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت: کارواني آمد بارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد،

دل‌ها را با عشق،

سايه‌ها را با آب، شاخه‌ها را با باد.

و به هم خواهم پيوست،

خواب کودک را با زمزمه‌ي زنجره‌ها.

بادبادک‌ها، به هوا خواهم برد.

گلدان‌ها، آب خواهم داد.

خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ريخت.

مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.

خر فرتوتي در راه، من مگس‌هايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواري، ميخکي خواهم کاشت.

پاي هر پنجره‌اي، شعري خواهم خواند.

هر کلاغي را، کاجي خواهم داد.

مار را خواهم گفت: چه شکوهي دارد غوک!

آشتي خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 12:47  توسط saba rahgozar  | 


 

  

فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود.
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا.
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود
حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم

مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد
مجموعۀ شعر
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳٦
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳٤۱
و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

در حوزۀ سینما

ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد.

ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی کانادا به گلستان فیلم بود.
ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما)
ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگردانی ابراهیم گلستان
ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم
ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال
۱۳٤۲
ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد.
دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.

" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"

یادش همیشه گرامی باد.

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را

بر پوست کشيده‌ي شب مي‌کشم

چراغهاي رابطه تاريکند

کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشک‌ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 15:30  توسط saba rahgozar  | 


 

امروز ياد شادروان احمد شاملو را گرامي مي‌داريم. يادش مانا و راهش پايا.

به مناسبت هفتمين سالگرد استاد شاملو

                      بر سرماي درون

همه

       لرزش دست و دلم

                                 از آن بود

که عشق

            پناهي گردد،

پروازي نه

گريزگاهي گردد.

آي عشق آي عشق

چهره‌ي آبيت پيدا نيست

و خنکاي مرهمي

                       بر شعله‌ي زخمي

نه شور شعله

بر سرماي درون

آي عشق آي عشق

چهره‌ي سرخت پيدا نيست.

غبار تيره‌ي تسکيني

                           بر حضور وهن

و دنج رهايي

               بر گريز حضور.

سياهي

            بر آرامش آبي

و سبزه‌ي برگچه

                     بر ارغوان

آي عشق آي عشق

رنگ آشنايت

پيدا نيست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 16:33  توسط saba rahgozar  |