تبليغاتX
برای گرفتن کد لوگو کلیک کنید←جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم حمایت از مهندس موسوی مرداد1388  جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 پرواز را به خاطر بسپار
اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي است که همچنان که ترا مي‌بوسند در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند


پرواز را به خاطر بسپار









 

مهدي اخوان ثالث ( م - اميد ) در سال 1307 هجري شمسي در مشهد قدم به عرصهء هستي نهاد. نام پدرش، علي و نام مادرش مريم بود. پدر ِ مهدي از مردم يزد بود كه در جواني به مشهد مهاجرت كرده و در اين شهر سكونت اختيار نموده و ازدواج كرده بود. وي به شغل داروهاي گياهي و سنتي مشغول بود. اخوان به هنگام تولد با يك چشم واردِ اين جهان شد اما پس از مدتي چشمِ ديگر او به‌روي عالم و آدم باز شد، خود در اين باره مي گويد: « پدر من عطار - طبيب بود و مادر هم كارش خانه‌داري و بعدها هم دعاگويي و نماز و طاعت و زيارت امام رضا و از اين قبيل. بعد از مدتي با درمان‌هاي پدر و دعاهاي مادر ونذر و نيازهايش آن چشم ديگر را هم به دنيا گشودم. خدا به من رحم كرد و الا حالا دنيا را با يك چشم مي‌ديدم. اما حالا با دو چشم مي بينم.»

مهدي اخوان ثالث تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رسانيد و فارغ التحصيل هنرستان صنعتي شد. گرايش به هنر موسيقي، قسمتي از فعاليت‌هاي دوران كودكي مهدي اخوان ثالث را تشكيل مي‌داد او مي‌گويد : « مشكلي كه من داشتم در ابتداي كار پيش از كار شعر، پدرم مردي بود ـ يادش برايم گرامي ـ كه به قول معروف قدما روي خوش به بچه نمي‌خواست نشان بدهد، به پسرش به فرزندش يعني اخم‌ها در هم كشيده و از اين قبيل و من مانده بودم چه كنم، پيش از شعر، من با موسيقي سرو كار پيدا كرده بودم، پيش استاد سليمان روح افزا مي‌رفتم و همچنين پسرش ساز مي‌زدم، تار … من نمي‌گذاشتم پدر بفهمد كه من با ساز سر و كار دارم، چون مي‌دانستم تعصبش را. برادرش را وادار كرد كه تار را دور بيندازد و كار نكند و اينها، تار برادرش را كه عموي من باشد، من گرفتم و خلاصه اينها. »
بدين ترتيب كودكيِ وي با هنر شعر و موسيقي درهم آميخت هرچند پدرش معتقد بود كه «صداي تار همان صداي شيطان است» و او را از نزديك شدن به موسيقي باز مي‌داشت، او در اين‌باره مي‌گويد : « [پدرم] گفت: باباجان اين كار را ديگه نكن. گفتم چه كاري؟ گفت هموني كه گفتم. خوب البته فهميدم چي مي‌گه. بعد گفتم چرا آخه باباجان، مثلاً به چه دليل؟ گفت كه دليلش رو مي‌خواي؟ گفتم: بله. گفت: اين نكبت داره، صداي شيطان‎ِ … و از اين حرف هايي كه مي شد نصيحت كرد …

از استادانِ دوران كودكي مهدي اخوان ثالث در زمينه موسيقي، سليمان روح افزا يكي از نوازندگان تار بود. در شعر و شاعري نيز اين حركت در منزل مهيا گرديد؛ پدرش از آنجاييكه به شعر علاقه داشت انگيزهء لازم را در مهدي بوجود آورد، و در اين مسير معلمش پرويز كاويان جهرمي نيز از او حمايت نمود. چيزي نگذشت سر از «انجمن ادبي خراسان» درآورد و با بزرگان شعر آن روزگار از نزديك آشنا شد. از استاداني كه او در اين انجمن با آنها آشنا شد استاد نصرت (منشي باشي) شاعر خراساني بود كه اخوان ثالث درباره او چنين تعريف مي كند: « در خراسان وقتي كه تازه به شاعري رو كرده بودم ( سال هاي 23- 24 ) به يك انجمن ادبي دعوت شدم كه استاد كهنسالي به نام نصرت منشي باشي در صدر آن بود. هر وقت شعر مرا مي‌شنيد مي‌پرسيد تخلصتان چيست؟ او واجب مي‌دانست كه هر شاعري تخلصي داشته باشد و من نام ديگري نداشتم، سرانجام خودش نام اميد را به عنوان تخلص بر من نهاد … ».

مهدي اخوان ثالث در سرودن شعر به سبك كلاسيك در قصيده سرايي (به شيوه اساتيد كهن خراسان و خاصه منوچهري) و غزلسرايي (ارغنون از جمله فعاليت‌هاي اين دوره اوست) و نيز به سبك نو (به شيوه نيما ، مانند مجموعه زمستان) طبع آزمايي كرد.

اخوان در سال 1329 با ايران (خديجه) اخوان ثالث، دختر عمويش ازدواج نمود. حاصل اين ازدواج سه دختر به نام هاي لاله، لولي، تنسگل و سه پسر به نام هاي توس، زردشت و مزدك علي مي‌باشد. از حوادث دلخراش دوره زندگي اخوان مي‌توان مرگ دو فرزندش را نام برد. در سال 1342 تنسگل دختر سوم وي هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود که فوت كرد و در سال 1353 دختر اولش لاله در رودخانهء كرج غرق گرديد، اين دو واقعه ضربهء سختي بر او وارد كرد. از ديگر رويدادهاي زندگي مهدي اخوان ثالث، حوادث پيش از انقلاب و قرارگرفتن وي در صفِ مخالفين رژيم بود. پس از كودتاي 28 مرداد سال 32، ايران چهرهء ديگري به‌خود گرفت و نظام سياسي-فرهنگي جامعهء آن‌زمان به‌كلي دگرگون شد. اخوان نيز مانند بسياري از اهل قلم، دستگير و روانهء زندان شد. او در اين زمان از امضاي تعهدنامه جهت آزادي از زندان امتناع كرد و ناگزير چند ماه در زندان ماند؛ اخوان در شعر ِ «نادر يا اسكندر» لحظه‌اي تصور مي‌كند كه مادرش به ديدار او مي‌رود و از او مي‌خواهد كه با امضاي تعهدنامه از زندان آزاد شود اما اخوان نمي‌پذيرد :
«
… باز مي‌بينم كه پشت ميله‌ها مادرم استاده با چشمان تر
ناله‌اش گم گشته در فريادها گويي از خود پرسد «آيا نيست كر؟»
آخر انگشتي كند چون خامه‌اي دست ديگر را بسان نامه‌اي گويد:
«بنويس و راحت شو …»
به رمز «تو عجب ديوانه و خودكامه‌اي»
من سري بالا زنم چون ماكيان
از پس ِ نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هرچه آن گويد اين بيند جواب

پس از آزاد شدن از زندان، اخوان ثالث تا آخر عمر ديگر هيچ‌گاه براي حزب و دسته‌اي خاص فعاليت نكرد و در واقع از كارهاي روزمرهء سياسي كناره‌گيري كرد و براي امرار معاش به روزنامهء «ايران ما» پيوست. اما طولي نكشيد كه در سال 1344 براي دومين بار راهي زندان شد؛ اما اين بار اتهام او سياسي نبود، اگرچه اشعارش در اين زمان حكايت از مردمي‌است كه زير فشار قدرت حاكمه قرار داشتند و او راوي قصه‌هاي آنان بود، اما قصه‌اي به نام «قصهء قصاب كش» يا «قصاب جماعت حاكم و م. اميد جماعت محكوم» باعث شد مردي از او شكايت نمايد؛ ابراهيم گلستان از دوستان مهدي اخوان چنين تعريف مي‌كند :
« … مردي به دادگستري از دست او شكايت برد ـ دست؟ ـ و چرخ دادگستري آهسته به راه افتاد تا اينكه با تمامي كوشش‌ها كه اين شكايت را بمالانند كار ِ محاكمه آخر شروع شد. در دادگاه شاعر به جاي يك اِنكار - كاري كه آسان ميسر بود چون ابراز جرم در اين جور موردها كمتر در دادگاه‌ها نشان‌دادني هستند - بعد از صرف مقدماتِ مبسوطي، اهورايش بيامرزاد و زردشتش ببخشايد، برخاست حمله برد بر محدويت‌هاي ضد نفس و آزادي، و همچنين بر انواع مالكيت‌ها - چيزهايي كه حرفه و درآمد قاضي ها، موجوديت قضاوت و قانون و دادگاه يكسر، مطلقا به آنها بستگي دارد، قاضي اول كوشيده بود كه جدي نگيرد و از خر ِ شيطان او را بياورد پايين، اما همان مقدمات صبحگاهي مبسوط كار خود را كرد، شاعر را وادار كرد، دور بردارد، و دور هم برداشت تا حدي كه قاضي عاجز شد. او را محكوم كرد به زندان به‌حداقل ِ ممكن زندان. هرچند مفهوم زندان حداقل برنمي دارد، قاضي در دست قانون بود.»
از آنجايي كه دوست نداشت تا براي هيچ و پوچ زندگي خود را در پشت ميله‌ها سپري نمايد، خود را از نظرها پنهان كرد. با اين اتفاق ماندنِ او در راديو نيز ميسر نبود، زيرا از نظر قانوني اين امر با كار دولتي مغايرت داشت، از اين رو تا مدت‌ها با نام همسرش براي راديو نويسندگي مي‌كرد. اما در تابستان 1344 تحملش تمام شد و خود را به زندان قصر معرفي كرد. زنداني شدن اخوان دردسرهاي زيادي براي او ايجاد نمود و خانواده‌اش را در تنگناي مادي قرار داد.

مهدي اخوان ثالث در روز يكشنبه 4 شهريور 1369 در بيمارستان مهر تهران بدرود حيات گفت و پيكرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسي در باغ توس به خاك سپردند.

لحظه‌ي ديدار

لحظه‌ي ديدار نزديک است.

باز من ديوانه‌ام، مستم.

باز مي‌لرزد دلم، دستم.

باز گويي در جهان ديگري هستم.

هاي! نخراشي به غفلت صورتم را، تيغ!

هاي! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!

و آبرويم را نريزي، دل!

اي نخورده مست!

لحظه‌ي ديدار نزديک است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 12:27  توسط saba rahgozar  | 


 

ای ایران ای مرز پرگهر         ای خاکت سرچشمه‌ي هنر

دور از تو انديشه‌ي بدان       پاينده ماني و جاودان

روح الله خالقي در غربتي عجيب در زير آن سنگ خفته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 16:41  توسط saba rahgozar  | 


انت الکافي و انت الشافي و انت المعافي

بزرگمرد فرهنگ و ادب ايران حضرت استاد سيد جعفر شهيدي در بستر بيماري است. از خداوند بزرگ براي او سلامت و سعادت خواستاريم.

 

 دکتر سيد جعفر شهيدي از مفاخر و بزرگان ادب ايران زمين در سال ۱۲۹۷ شمسي در بروجرد به دنيا آمد. وي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در بروجرد به پايان رسانيد سپس اندک مدتي را در حوزه علميه قم به تحصيل فقه و اصول پرداخت. سپس برخورد و آشنايي استاد شهيدي با دکتر معين، باب آشنايي و حضور استاد شهيدي را در خدمت علامه دهخدا گشود و او بعد از تشکيل سازمان لغت نامه دهخدا معاونت سازمان را بر عهده گرفت که با مرگ استاد معين، وي مسوول اين سازمان شد. شهيدي در زمينه‌هاي ادب فارسي و همچنين ادبيات عرب، استادي کامل و بنام است. وي همکاري با اساتيدي چون بديع الزمان فروزانفر، جلال همايي، دهخدا، محمد معين و ... را نيز در پرونده دارد. استاد سيد جعفر شهيدي با درجه دکتري ادبيات فارسي صاحب آثار و تاليفات فراواني است که از آن جمله مي‌توان به تصحيح آتشکده آذر اثر لطفعلي بيک آذر بيگدلي، تصحيح دره نادره اثر ميرزا مهديخان استر آبادي و تصحيح براهين العجم اثر محمد تقي سپهر اشاره کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 21:55  توسط saba rahgozar  | 


علي اسفندياري که بعدها نام خود را به نيما يوشج تبديل کرد، در 21 آبانماه سال 1276 خورشيدي در دهکده يوش، واقع در ايالت نور بدنيا آمد. پدرش ميرزا ابراهيم خان اعظام السلطنه، يکي از افراد دودمانهاي قديمي مازندران بود که در اين منطقه به کشاورزي اشتغال داشت.

  نيما خواندن و نوشتن را نزد ملاي ده زادگاه خود، فرا گرفت و در تهران دوره مدرسه عالي سن لويي را به پايان رسانيد. در مدرسه مراقبت و تشويق يک معلم خوشرفتار، نظام وفا، او را به خط شعر گفتن انداخت.

در ابتدا به سبک معمول و قديم شعر مي ساخت؛ اما پس از چندي راه تازه اي را در پيش گرفت و منظومه افسانه، سروده شده به سال 1300 خورشيدي، سبک تازه اي در ارائه محسوسات او است. نيما با وجود پيروي از وزن تساوي طولي، مصرع ها را ضروري نديد و قافيه را به حساب ديگري در کار گرفت و در شعر فارسي تحولي بنيادي ايجاد کرد.

نيما با وجود ارائه سبک و شيوه نو از مدافعان جدي ادب و هنر اصيل ايران بود و تا آخر عمر علاوه بر شعرهاي نو، شعرهاي سنتي نيز مي سرود.

نيما يوشج در سال 1338 بدرود حيات گفت. يادش مانا و راهش پايا.

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكندخواب به چشم كس وليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من ايستاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دستهاي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در وديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

مانده پاي ابله از راه دور

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در مي گويد با خود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم ميشكند

 

 

                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 21:40  توسط saba rahgozar  | 


يکشنبه که بيايد ۱۴ سال از عمر مرا با خود خواهد برد. يکشنبه که بيايد من متولد شده‌ام براي چهاردهمين بار بي آن که حتي براي يک بار تولد پاکي را در خود تجربه کنم. يکشنبه جشن تولد من است. کاش يک نفر برايم يک سبد خلوص بياورد يا لااقل يک شاخه رز سفيد يا حتي يک گلبرگ اما سالهاست که من هديه‌هايي براي هديه شدن خود گرفته‌ام بي آن که...

اين روزها با خود بيگانه‌ترم با خدا و حتي با خودکار که سخت مي‌چرخد و غريبه شده است با سپيدي صفحات مثل دلم که هر روز با سپيدي بيگانه‌تر مي‌شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 5:48  توسط saba rahgozar  | 


وقتي دلم خيلي مي‌گيره يا وقتي کسي نيست حرفهاي دلم رو بشنوه سر از آنجا در ميارم. باز هم رفتم مشهد اردهال. چند ساعتي با سهراب دل داديم و قلوه گرفتيم. با سهراب و بوي گلاب تازه شدم. سايه‌ي مناره‌ها مثل دو دست بر آمده بر گور سهراب روييده بودند. من با کاسه‌ي دستهايم آب بر چيني نازک تنهايي ريختم. سنگ قبر سهراب مثل يک تکه ابر زلال است. چند شاخه گل بر مزارش گذاشتم. موقع برگشتن سبک شده بودم.

و من مسافرم اي بادهاي همواره

مرا به وسعت تشکيل برگ‌ها ببريد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 17:37  توسط saba rahgozar  | 


مهدي اخوان ثالث به عنوان يکي از شاگرهاي مکتب نيما به نقد آثار وي پرداخته است. ناشر اين کتاب نشر زمستان است. اين کتاب  بسيار ارزشمند است و من شما دوستان را به خواندن اين کتاب توصيه مي‌کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 11:35  توسط saba rahgozar  | 


امروز ياد مردي را گرامي مي‌داريم که همه‌ي عمر خويش را صرف خدمت به فرهنگ و ادبيات ايران کرد اگرچه به علت شهرت فرهنگ معين همگان مرحوم دکتر معين را تنها با اين اثر مي‌شناسند، ولي بايد دانست که او آثار ارزشمند ديگري در زمينه‌ي فرهنگ و ادبيات فارسي پديد آورده است. وسعت آشنايي او با مجموعه‌ي فرهنگ و دانش به حدي بود که مرحوم جلال آل احمد وصيت کرد دکتر معين به بررسي و تصحيح همه‌ي آثار او بپردازد. به روان او که مدت‌هاي زياد در بستر بيماري در حالت بيهوشي بود و رنج بسيار کشيد تا از محنت دنيا رها شد درود مي‌فرستيم و از خداوند برايش آمرزش مي‌طلبيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 16:58  توسط saba rahgozar  | 


دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است

اين روزها دلم خيلي گرفته است. آه دنيا به بطالت آبستن شده است.

بياييد به آواز کسي که در بيابان بيراه مي‌خواند گوش دهيد. آواز کسي که آه مي‌کشد و دست‌هاي خود را دراز کرده مي‌گويد واي بر من زيرا که جان من به سبب جراحاتم در من بي هوش شده است.

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386 ساعت 21:37  توسط saba rahgozar  | 


ما خودمان را گم کرده‌ايم

و يادمان باشد

مشخصاتمان را

در روزنامه‌ها چاپ کنيم

مژدگاني! مژدگاني

مردماني که قد ندارند

وزن ندارند

شکل و قيافه ندارند

مردماني که خال ندارند

اختلال ذهني هم ندارند

مردماني که مردي هم ندارند

گم شده‌اند

در ضمن مژدگاني هم دريافت مي‌شود

از بين بقچه‌هاي زمان

خودمان را

گمشده‌هايمان را ثبت کرده‌ايم

پس زنده باد ستون گمشده‌هاي روزنامه‌ها

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386 ساعت 16:26  توسط saba rahgozar  | 


ديروز داشتم نگاهي به کتاب صداي پاي آب دکتر بهروز ثروتيان مي‌انداختم تا اين که رسيدم به پدرم وقتي مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند. وقتي توضيح دکتر ثروتيان را در اين باره خواندم بسيار ناراحت شدم. عين نوشته‌ي دکتر ثروتيان را مي‌نويسم:( شاعر بودن پاسبان‌ها جاي تحقيق دارد تا بدانيم که اشاره است به کدام حادثه و منظور سپهري از اين گفته چيست؟ آيا پدر سهراب را به رسم و با موزيک دفن کرده‌اند يا شهرباني براي وي مجلس ترحيمي تشکيل داده و پاسباني در مدح پدر شاعر، قصيده‌اي گفته است، در هر حال تحقيق اين موضوع هم اکنون از کاشان ممکن است و سال‌ها بعد ممکن نخواهد شد.)

بسيار جاي تاسف دارد و اين در حالي است که خود سهراب در کتاب هنوز در سفرم گفته است که منظورم اين نيست که پاسبان‌ها شاعر بودند بلکه منظورم فرهنگ مردم در آن زمان است. پاسبان مظهر خشونت و شاعر مظهر لطافت و مهرباني است. و آن طور که خود سپهري گفته است حضور فاجعه آني دنيا را تلطيف کرده بود. بسيار متاسفم براي آقاي ثروتيان که بدون تحقيق کافي چنين مطالبي را به اسم نقد و بررسي اشعار سپهري چاپ مي‌کنند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 13:21  توسط saba rahgozar  | 


و نترسيم از مرگ

مرگ پايان کبوتر نيست

مرگ وارونه‌ي يک زنجره نيست

مرگ در ذهن اقاقي جاري است

مرگ براي بعضي بسيار تلخ است. اما براي بعضي بسيار شيرين مثل يک بوس کوچولو. فيلم يک بوس کوچولو در سال ۸۴ به کارگرداني بهمن فرمان آرا ساخته شد. در اين فيلم جمشيد مشايخي، رضا کيانيان و فاطمه معتمد آريا نقش آفريني کرده‌اند. فيلم مربوط به دو پيرمرد نويسنده است که با مرگ دست و پنجه نرم مي‌کنند. يکي از آنها اسماعيل شبلي است که فيلم هم با او آغاز مي‌شود. در نماي نخست وي در حال نوشتن داستان کوتاهي به نام نبش قبر است که در آن آقا کمال همراه با شاگردش جواد به قبرستاني مي‌روند تا اثر انگشت جنازه‌اي را در وصيّت نامه‌اي ثبت کنند. ولي وقتي آقا کمال داخل قبر مي‌رود و در سياهي گم مي‌شود، دوست قديمي شبلي محمد رضا سعدي زنگ در خانه‌اش را مي‌زند. سعدي روزگاري نويسنده معروفي بوده که بعد از ۳۸ سال به ايران برگشته تا در زادگاهش بميرد. سعدي تصميم مي‌گيرد به مزار پسرش کامران که خودکشي کرده برود که در پي آن ماجراهايي اتفاق مي‌افتد. در اين فيلم نمادهاي زيادي وجود دارد مثلا شبي که شبلي مي‌خواهد خودکشي کند فرشته‌ي مرگ از او يک قاشق شکر مي‌خواهد. يعني تمام شيرينيها و خوشي‌هاي زندگي به يک قاشق شکر تشبيه شده که فرشته‌ي مرگ با گرفتن آن در واقع مي‌خواهد جان شبلي را بگيرد و چون شبلي هراسي از مرگ ندارد به او شکر مي‌دهد. در واقع شکر نماد زندگي است. در نماي ديگر همسايه‌ي شبلي پرنده‌اي را که مرده بود براي شب به منزل او مي‌آورد. اما وقتي صبح مي‌آيد مي‌بيند که پرنده زنده شده است. يعني شبلي با وجود اينکه مايوس است و قصد خودکشي داشته آن قدر حياتش براي ديگران مايه‌ي برکت و اميد است که مي‌تواند به آنان زندگي بخشد. همچنين جان دادن براي شبلي آن قدر آسان است که هنگام جان دادن فرشته‌ي مرگ بر گونه‌اش يک بوس کوچولو مي‌زند. در کنار اين‌ها ستايش فرمان آرا از نسل جوان در فيلم نکته‌ي قابل توجهي است. در جايي از فيلم وقتي شبلي و سعدي به پاسارگاد مي‌روند سعدي به شبلي مي‌گويد که بايد اين تاريخ چند هزار ساله را به جوان‌ها معرفي کرد اما شبلي در جواب آن مي‌گويد که جوان‌ها خودشان اين جا را پيدا کرده‌اند. در پشت سرشان هم دخترها و پسرهاي جواني ديده مي‌شوند که شبلي را مي‌شناسند و از او امضا مي‌گيرند. يکي از ضعف‌هاي فيلم روال کند و کش دار آن است و به همين دليل افراد خاصي مخاطب آن هستند. اين فيلم به ابراهيم گلستان اشاره‌اي دارد که در قامت محمد رضا سعدي در فيلم حضور دارد. با ديدن اين فيلم يادمان نمي‌رود همه بايد برويم چه سخت و چه مثل يک بوس کوچولو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 6:54  توسط saba rahgozar  | 


مهم نيست که فروغ بد زندگي کرد يا خوب، فروغ همانطور شعر مي‌گفت که مي‌زيست. ما بايد مردانگي فروغ را به خود تبريک بگوييم.

علت ماندگاري شعر فروغ همين صداقت اوست، اگر نه جهان فکري فروغ خيلي پيچيده نيست و خيلي زود مي‌توان با آن آشنا شد. زنان زيادي بعد از فروغ سعي کردند مسايل مربوط بر زنان را وارد شعر کنند، اما به دليل عدم صداقت موفق نشدند. هنوز هم نام فروغ در بسياري از مکان‌ها مساوي کفرست و هنوز عدّه‌اي به دليل حقارت فکري خود سعي دارند نام فروغ را خراب کنند اما فروغ ما هميشه جاويد خواهد ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 20:55  توسط saba rahgozar  | 


من از انتهاي روز در گورستان

و قار قار کلاغان

و غايت تنهايي

مي‌آيم

زير کاج‌هاي پير

ترا به نام صدا کردم

و صدايي که از نامعلوم مي‌آمد

به من گفت:

او به خاموشي پيوسته

راستي

که زير آن سنگ سپيد بر تو چه گذشت؟

اي تمامي معصوميت

و نهايت حسرت‌ها

آيا چشمان جستجوگر تو

عمق ظلمت‌ را شکافت

و آن پنجره را

به سوي روشنايي گشود

آيا در دست‌هاي نيازمند تو

دانه‌هاي حقيقت جوانه زد

و گيسوانت را به سبزي پيوند داد

آيا قلب مهربانت

که

براي باغچه مي‌سوخت،

به تمامي مهرباني‌ها پيوست؟

به من جواب بده

اي مهربان من!

در زير آن سنگ سپيد

بر تو چه گذشت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 19:59  توسط saba rahgozar  | 


سيبي از شاخه فرو مي‌افتد.

آه

و تو، از شاخه‌ي نورسي فرو افتادي و در رهگذر فريادهاي باد زير پاي زمين محو شدي. کاش مي‌توانستي با من حرف بزني! بگويي آنجا چه مي‌کني، آيا باز هم مي‌سرايي؟ مي‌خواهم بدانم چه زماني از درون شکستي، خرد شدي، پاره پاره شدي، روي خاک يا زير خاک، من که فکر مي‌کنم تو آنجا هم داري مي‌جوشي، تو با نوري در سر و دستي چون خوشه‌ي انگور بر تاک زندگي نشستي و سيراب نشده در جستجوي سراب رفتي و با زمين يکي شدي زميني که هرگز سير نمي‌شود رفتي تا شايد تکرار شوي. اينجا شهابي شدي و آنجا درختي تا زير سايه‌هاي تو کساني بيارامند و برگ‌هاي لطيف شعر تو بر سرشان فرو مي‌ريزد تا جوانه زنند. راستي آيا آنچه در دل داشتي گفتي؟ به آن جفتي که مي‌گفتي کاملت خواهد کرد رسيدي؟ تو کجا و ما زندگان زمان کجا! آن گاه که تو زير شاخه‌ي طوبا آرميده‌اي در اينجا مشعل‌هاي فروزان شعر تو روشن خواهد شد به گرد آن همتايان تو خواهند رقصيد.

رقصي شادمانه و در خلسه‌ي تابش احساس تو خواهند سوخت سوختني از شوق و جذبه و تو از زخم ها سوختي به قول آن جاودانه مرد: در زندگي زخم‌هايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي‌خورد و مي‌تراشد کاش روبروي هم مي‌نشستيم و گفتگو مي‌کرديم نه با صدا با سکوت با نگاه با رنگ به رنگ شدن‌ها کاش مي‌شد! روزي که آمدي و رفتي همه مي‌دانند حتي آخرين لحظه‌ي زيستن ترا اين مهم نيست مهم بودن توست و صداي تو چون تنها صداست که مي‌ماند. وجود ناآرام و سرکش و بند ناپذير تو چگونه توانست اين همه را تحمل کند! زندگي را بودن را چگونه مي‌توان آن همه شور و خروش را بيان کرد!

زياده از جام وجود انساني بود، آن واژگوني‌ها بي‌تابي‌ها سراسيمه دويدن‌ها که درون پوسته‌ي سوخته‌ي تو مهار شده بود توانستي همه را واقعا توانستي بگويي؟ من که باور نمي‌کنم نيمي از آن چه مي‌خواستي گفتي و نيمي را در دل نگه داشتي که! که چه؟ نمي‌دانم و مي‌دانم که انديشه‌ي ناب تو خواهد درخشيد و از نور تو ديگران بارور مي‌شوند و از دردها يادگاري باقي خواهند گذاشت اما تو! درد را چگونه شناختي! از چه زماني! آن هم در زيستي به اين کوتاهي چه ناباورانه ولي از کجا که اوج بودن در نبودن نيست( يا شايد اوج بودن بود) اگر مي‌ماندي کمي فقط کمي بيشتر چه مي‌شد؟ نمي‌دانم نمي‌دانيم کوتاهي زيستن تو و موتسارت خيلي به هم نزديک است و صداي تو همانند صداي موتسارت جاودانه خواهد ماند. و باز هم از درد، هيچ مي‌داني حداقل برخي از دردها را فقط با واژه و تصوير شناختي و ما در عصري که چنين پر شتاب مي‌گذرد و کرور کرور مي‌دويم به کجا! نمي‌دانيم! بي آنکه به هم نگاه کنيم! ولي نمي‌رسيم. آنچه تو شنيدي و خواندي ما ديديم و لمس کرديم و چشيديم، لحظه‌هايي را که مانند قطره‌ي زهره به درون ريختيم، کشيديم، کشيديم آنچه نبايد کشيد، نديدي تو نديدي و نمي‌داني تو از درون مي‌ديدي و ما با چشم و پوست و گوشت ديديم، خشونت انساني را، فقر را، ظلم را ديديم و نمي‌دانستيم تو آگاه زماني در تب و تاب واژه‌ها و گفته‌هايت مي‌خروشيديم و مي‌جوشيديم ولي کو، کو، توان پرواز! که بايد پرواز را به خاطر بسپارد، کو توان رها شدن، رها کردن، کو، کو، تو شدن و ناگفتني‌ها را گفتن، ما تنها با خودمان حرف مي‌زنيم، به خودمان وعده مي‌دهيم ولي لب‌هايمان به هم چسبيده و دلهاي‌مان از تپش افتاده، تو بيا، حرف بزن، بنويس، شايد بهتر زيستن را بياموزيم، رهايي را، آفريدن را، تو بيا، تا بيني فردا و فرداهاي ديگر، انديشه‌ي تو با تو در آنجا که جايي نيست، تيله‌ي نوري خواهد شد تا هميشه بتابد و از تصويرهاي ذهني تو و دردهاي انساني تو نهال‌ها بارور شوند و يادگاري به جاي بگذارند. راستي مي‌شود که باز آيي، يکبار ديگر، نه، احتياجي نيست، دفتر تولدي ديگر را مي‌گشاييم و تو را دوباره مي‌يابيم با آنچه وجود گستاخ تو، در مقابل فريب دروغين زندگان عريان کرده، تو بيا، باز هم! شايد!...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 17:55  توسط saba rahgozar  | 


در يکي از روزهاي بهمن ماه تصميم گرفتم به ظهيرالدوله بروم.حرکت کردم تجريش، خيابان دربند، کوچه‌ي ظهيرالدوله انتهاي کوچه چند پله مي‌خورد و بعد به دري با کاشيهاي فيروزه‌اي رسيدم. زنگ در را زدم. پيرزن متولي آنجا به آرامي در را گشود. قصد نداشت من را راه بدهد. بالاخره با گرفتن مبلغي اجازه داد داخل شوم. ظهيرالدوله قبرستاني است که در آن بسياري از شعرا مدفون هستند. روزگاري در ظهيرالدوله شعرا و هنرمندان جمع مي‌شدند يکي شعر مي‌خواند، يکي مي‌نواخت اما حالا ظهيرالدوله نفسهاي آخر خود را مي‌کشد. گورستان ظهيرالدوله را بسياري از مردم حتي تهراني‌ها نمي‌شناسند. هوا کمي غمگين و شاعرانه بود و سرد. کمي جلوتر خانقاهي است که هنوز هم هر شب جمعه دراويش در آن جمع مي‌شوند. جلوتر که رفتم خيلي از آدمهاي بزرگ را زير پاهايم پيدا کردم. سنگ قبر تيمسارها و خان‌هاي زيادي را ديدم که تنها چيزي که از آنها باقي مانده است فقط يک اسم روي سنگ قبر است. خيلي از خان‌هاي قاجار آنجا بودند کساني که در زمان زندگي روي زمين خدايي مي‌کردند حالا زير تلي از خاک آرميده‌اند. جلوتر که رفتم سنگ قبر ايرج ميرزا را ديدم شاعر شعر معروف مادر روي سنگ قبرش حک شده بود:

اي نکويان که در اين دنياييد       

يا ازين بعد به دنيا آييد

اين که خفتست درين خاک منم

ايرجم ايرج شيرين سخنم

چند قدم جلوتر آرامگاه استاد مرتضي محجوبي را ديدم.

با ما بودي بي ما رفتي

چو بوي گل به کجا رفتي تنها رفتي

بعد هم حسين صبا که روي سنگ قبرش حک شده بود:

ز سوداي زمان رستيم و رفتيم

کتاب زندگي بستيم و رفتيم

بعد هم کنار اتاقک شيشه‌اي رهي معيري نشستم و به آرامي زمزمه کردم:

نسيم وصل بر افسردگان چه خواهد کرد

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد

روبروي آرامگاه رهي آرامگاه ملک الشعراي بهار است.

حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه‌اي

گفت يا وهم است يا خواب است يا افسانه‌اي

انتهاي گورستان هم آرامگاه روح الله خالقي هنرمند نامي موسيقي است. خالقي آهنگ اي ايران را ساخته است. اما من فقط به خاطر يک نفر آنجا رفته بودم. بين آن همه زرق و برق سنگ قبر تيمسارها و خان‌ها يک سنگ قبر ساده هم هست. نوشته‌ي روي سنگ را آرام زمزمه کردم. کل نفس ذايقه الموت. اينجا آرامگاه و خانه‌ي ابدي فروغ است.

من از نهايت شب حرف مي‌زنم

من از نهايت تاريکي

و از نهايت شب حرف مي‌زنم

اگر به خانه‌ي من آمدي براي من

اي مهربان چراغ بيار و يک دريچه

که از آن به ازدحام کوچه‌ي خوشبخت بنگرم

فروغ فرخزاد فرزند سرهنگ محمد فرخزاد تولد دي ماه ۱۳۱۳ مرگ بهمن ماه ۱۳۴۵. چند شاخه گل بر مزار بانوي شعر ايران گذاشتم. ناخودآگاه چشمانم تر شد. کنار مزار فروغ چه آرامشي به انسان دست مي‌دهد. انگار فروغ هنوز زنده است. صداي نفسهايش را مي‌شود شنيد.

هنوز خاک مزارش تازه‌ست

مزار آن دو دست سبز جوان را مي‌گويم

اگر کمي طبع شعر داشته باشي فروغ را مي‌بيني که آنجا نشسته و هنوز هم صدايش را مي‌شود شنيد که مي‌گويد:

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

موقع برگشتن احساس سبکي مي‌کردم. وقتي پايم را از قبرستان بيرون گذاشتم و دوباره مردم را ديدم که با چه شور و شوقي زندگي مي‌کنند آنها را با سکوت و آرامش اهل قبور مقايسه کردم و دلم گرفت. يک لحظه دلم خواست از دنياي زنده‌ها فاصله بگيرم. آن روز تيمسار و خان زياد ديدم. از طرفي فروغ و رهي و ملک الشعراي بهار را هم ديدم که در زمان زندگيشان يک درصد امتياز خان‌ها را هم نداشتند ولي امروز در يادها و خاطره‌ها زنده هستند. رفتن به ظهيرالدوله براي من فقط يک خاطره نبود. من با رفتن به آنجا راز جاودانه شدن را کشف کردم.

در راه برگشتن زمزمه مي‌کردم.

در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان ميعادي دارد

در شب کوچک من دلهره‌ي ويراني است

گوش کن

وزش ظلمت را مي‌شنوي؟

در شب اکنون چيزي مي‌گذرد

ماه سرخ‌ست و مشوش

و در اين بام که هر لحظه در آن بيم فرو ريختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران لحظه‌ي باريدن را گويي منتظرند

لحظه‌اي و پس از آن هيچ

پشت اين پنجره شب دارد مي‌لرزد

و زمين دارد باز مي‌ماند از چرخش

پشت اين پنجره يک نامعلوم نگران من و توست

اي سراپايت سبز دستهايت را همچون

خاطره‌اي سوزان در دستان عاشق من بگذار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 17:1  توسط saba rahgozar  |