کجاي منطقه جا ماندي که من به جان تو خشنودم
نشان به اين که تو اين جايي به بي نشان تو خشنودم
تو در کجاي زمين هستي به آسمان نکند رفتي
من از زمين و زمان تنها به آسمان تو خشنودم
به شانههاي تو محتاجم دلم گرفته بيا سرگرد
ستاره مال خودت باشد به کهکشان تو خشنودم
انار زخمي سارا را چه قدر پز بدهد دارا؟
به آبهاي جهان بابا که من به نان تو خشنودم
مگر نه اين که پدر بايد براش ارثيه بگذارد
من از تو هيچ نميخواهم به استخوان تو خشنودم
آرش پورعليزاده
امسال را با سلامي تازه به بهار آغاز کرديم. تحويل سال را در کنار شهيدان به نجواي رشادتها و ايثارها گذرانديم.

حنانه ستوني بود که پيامبر يک عمر به آن تکيه ميداد. زماني که براي پيامبر اسلام منبر ساختند و خواست به روي منبر برود صداي فريادي شنيده شد. همه آن صدا را شنيدند. پيامبر لحظهاي ايستاد و نگاهي به ستون حنانه کرد. به سمت ستون رفت. چه شده؟ ستون حنانه گفت: تا به حال به من تکيه ميکردي. پيامبر گفت: من که جايي نرفتم. من در همين مسجد هستم. ميخواهم بر روي منبر بنشينم. ستون حنانه ميگويد: يا رسول الله من تحمل فراق تو را به همين اندازه هم ندارم. يعني سرزمين خوزستان کمتر از حنانه است؟ آسمان خوزستان کمتر از حنانه است؟ نخلهاي بي سر اروند کمتر از حنانه است؟ خاکهاي شلمچه کمتر از حنانه است؟ خاکريزهاي طلائيه کمتر از حنانه است؟ چه شبها و روزها و لحظههايي که اين سرزمين با بهترين بندگان خدا نداشت. وقتي قبول قطعنامهي ۵۹۸ اعلام شد آن روز روزي بود که شايد سرزمين خوزستان مثل حنانه فرياد کشيد. آي رفقاي با صفا کجا؟ اي کساني که به شرف سجدههاي شما بر روي اين خاک زهرا به ما قدم گذاشت. اي کساني که به شرافت خون پاک شما حسين بر ما قدم گذاشت. اي بچههاي خوب آسماني کجا؟ ميخواهيد بدانيد قصهي راهيان چيست؟ قصهي راهيان قصهي دلتنگي سرزمين خوزستان است. خدايا ميشود يک بار ديگر چراغ خوزستان روشن شود؟ آيا باز صداي الهي العفو در نيمه شبهاي طلائيه و شلمچه شنيده ميشود؟ سلام خوزستان. سلام زمين خوزستان. سلام آسمان خوزستان. سلام شهدا. سلام همهي خوبيها.

هنوز هم ميتوان نداي آنها را شنيد که چنين ميگويند: از براي آرامش شما چه شبها که نخوابيديم. ما از شما دفاع کرديم. ميدانيد که چه برادراني را از دست داديم؟ ميدانيد چه خواهراني را از دست داديم؟ غنچههاي شکفتهاي را که به زير تانکهاي بعثيون فرستاديم تا شما در آرامش به سر بريد. عزيزي نقل ميکرد خيلي دوست داشتم مرتضي آويني را ببينم. تا زنده بود او را نديدم. آخر شهيد شد. يک شب به خوابم آمد. گفتم دلم ميخواست ببينمت. گفت: مسئلهاي نيست فردا صبح ساعت ۸ بيا سر پل کرخه. راه افتادم و شروع به گشتن کردم. شخصي پرسيد دنبال کسي ميگردي؟ گفتم دنبال يکي از رفقا ميگردم. گفت: اتفاقا کسي دنبالت ميگشت. رفت زير پل برايت يک پيام نوشت. گفت بخواني آنجا نوشته شده بود:
آمدم نبودي ديدار به قيامت
مرتضي آويني
آقا مرتضي تو که شاهدي هر بار به بهشت زهرا آمدم سر قبرت نوشتم آمدم نبودي ديدار به قيامت. يادمان باشد امثال عباس آژانس شيشهاي در پيرامون ما فراواناند. کافي است چشم باز کنيم و آنها را ببينيم و اندکي بينديشيديم...
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 9:0 توسط saba rahgozar
|