تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار
اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي است که همچنان که ترا مي‌بوسند در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند


پرواز را به خاطر بسپار









چه قدر بال کبوتر شکست و من نسرودم

چه قدر خاک بر اين دل نشست و من نسرودم

تمام پنجره‌ها را به روي عاطفه بستند

چه قدر رشته‌ي الفت گسست و من نسرودم

چه اشک‌ها که چو باران چکيد از رخ ياران

چه شعرها که به لب يخ زده است و من نسرودم

چه بغض‌هاي غريبي که ماند و من نگشودم

چه ناله‌هاي بلندي شکست و من نسرودم

چه واژه‌هاي لطيفي که ماند در دل دفتر

چه بيت‌ها که به دل نقش بست و من نسرودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 21:38  توسط saba rahgozar  | 


سه شنبه که بيايد ۱۵ سال از عمر مرا با خود خواهد برد. سه شنبه که بيايد من متولد شده‌ام براي شانزدهمين بار. بي آن که حتي براي يک بار تولد پاکي را در خود تجربه کنم. سه شنبه جشن تولد من است. کاش يک نفر برايم يک سبد خلوص بياورد يا لااقل يک شاخه رز سفيد يا حتي يک گلبرگ اما سالهاست که من هديه‌هايي براي هديه شدن خود گرفته‌ام بي آن که...

اين روزها با خود بيگانه‌ترم با خدا و حتي با خودکار که سخت مي‌چرخد و غريبه شده است با سپيدي صفحات

 مثل دلم که هر روز با سپيدي بيگانه‌تر مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 11:28  توسط saba rahgozar  | 


با ياد لحظه‌اي که شميم تو بو کنم

با قطره‌هاي اشک به يادت وضو کنم

هرجا که ردپاي نسيمي نشسته است

در برگ هر درخت تو را جستجو کنم

با هر فروغ قطره‌ي شبنم عزيز من

گلبوسه‌ي نگاه تو را آرزو کنم

تا در کنار پنجره با استکان چاي

آرام با خيال شما گفتگو کنم

چندان ستاره اشک بدوزم به جامه‌ام

تا پاره پاره‌هاي دلم را رفو کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 4:10  توسط saba rahgozar  | 


کجاي منطقه جا ماندي که من به جان تو خشنودم

نشان به اين که تو اين جايي به بي نشان تو خشنودم

تو در کجاي زمين هستي به آسمان نکند رفتي

من از زمين و زمان تنها به آسمان تو خشنودم

به شانه‌هاي تو محتاجم دلم گرفته بيا سرگرد

ستاره مال خودت باشد به کهکشان تو خشنودم

انار زخمي سارا را چه قدر پز بدهد دارا؟

به آب‌هاي جهان بابا که من به نان تو خشنودم

مگر نه اين که پدر بايد براش ارثيه بگذارد

من از تو هيچ نمي‌خواهم به استخوان تو خشنودم

آرش پورعليزاده

امسال را با سلامي تازه به بهار آغاز کرديم. تحويل سال را در کنار شهيدان به نجواي رشادت‌ها و ايثارها گذرانديم.

 

 

حنانه ستوني بود که پيامبر يک عمر به آن تکيه مي‌داد. زماني که براي پيامبر اسلام منبر ساختند و خواست به روي منبر برود صداي فريادي شنيده شد. همه آن صدا را شنيدند. پيامبر لحظه‌اي ايستاد و نگاهي به ستون حنانه کرد. به سمت ستون رفت. چه شده؟ ستون حنانه گفت: تا به حال به من تکيه مي‌کردي. پيامبر گفت: من که جايي نرفتم. من در همين مسجد هستم. مي‌خواهم بر روي منبر بنشينم. ستون حنانه مي‌گويد: يا رسول الله من تحمل فراق تو را به همين اندازه هم ندارم. يعني سرزمين خوزستان کمتر از حنانه است؟ آسمان خوزستان کمتر از حنانه است؟ نخل‌هاي بي سر اروند کمتر از حنانه است؟ خاک‌هاي شلمچه کمتر از حنانه است؟ خاکريزهاي طلائيه کمتر از حنانه است؟ چه شب‌ها و روزها و لحظه‌هايي که اين سرزمين با بهترين بندگان خدا نداشت. وقتي قبول قطعنامه‌ي ۵۹۸ اعلام شد آن روز روزي بود که شايد سرزمين خوزستان مثل حنانه فرياد کشيد. آي رفقاي با صفا کجا؟ اي کساني که به شرف سجده‌هاي شما بر روي اين خاک زهرا به ما قدم گذاشت. اي کساني که به شرافت خون پاک شما حسين بر ما قدم گذاشت. اي بچه‌هاي خوب آسماني کجا؟ مي‌خواهيد بدانيد قصه‌ي راهيان چيست؟ قصه‌ي راهيان قصه‌ي دلتنگي سرزمين خوزستان است. خدايا مي‌شود يک بار ديگر چراغ خوزستان روشن شود؟ آيا باز صداي الهي العفو در نيمه‌ شب‌هاي طلائيه و شلمچه شنيده مي‌شود؟ سلام خوزستان. سلام زمين خوزستان. سلام آسمان خوزستان. سلام شهدا. سلام همه‌ي خوبي‌ها.

 

 

 هنوز هم مي‌توان نداي آنها را شنيد که چنين مي‌گويند: از براي آرامش شما چه شب‌ها که نخوابيديم. ما از شما دفاع کرديم. مي‌دانيد که چه برادراني را از دست داديم؟ مي‌دانيد چه خواهراني را از دست داديم؟ غنچه‌هاي شکفته‌اي را که به زير تانک‌هاي بعثيون فرستاديم تا شما در آرامش به سر بريد. عزيزي نقل مي‌کرد خيلي دوست داشتم مرتضي آويني را ببينم. تا زنده بود او را نديدم. آخر شهيد شد. يک شب به خوابم آمد. گفتم دلم مي‌خواست ببينمت. گفت: مسئله‌اي نيست فردا صبح ساعت ۸ بيا سر پل کرخه. راه افتادم و شروع به گشتن کردم. شخصي پرسيد دنبال کسي مي‌گردي؟ گفتم دنبال يکي از رفقا مي‌گردم. گفت: اتفاقا کسي دنبالت مي‌گشت. رفت زير پل برايت يک پيام نوشت. گفت بخواني آنجا نوشته شده بود:

آمدم نبودي ديدار به قيامت

مرتضي آويني

آقا مرتضي تو که شاهدي هر بار به بهشت زهرا آمدم سر قبرت نوشتم آمدم نبودي ديدار به قيامت. يادمان باشد امثال عباس آژانس شيشه‌اي در پيرامون ما فراوان‌اند. کافي است چشم باز کنيم و آنها را ببينيم و اندکي بينديشيديم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 9:0  توسط saba rahgozar  | 


چون بغض های خسته که فریاد می‌شوم
حجم قفس شکسته و آزاد می‌شوم

در بين اين دقايق لبريز مرگ و رنج

چون لحظه‌هاي سرخوش ميلاد مي‌شوم

هر چند زير سايه‌ي شيطان نشسته‌ام

با دست مهر دوست پريزاد مي‌شوم

عمري به سطر روشن تو مشق کرده‌ام

در مکتب تو عاقبت استاد مي‌شوم

از بس که در قطار کسالت نشسته‌ام

کم کم به بوي فاصله معتاد مي‌شوم

چون دانه‌هاي برف که در باد مي‌رسند

هر دم به ياد زلف تو بر باد مي‌شوم

هيچم، منم که زاده‌ي هيچ از ديار هيچ

شاعر اگرچه گاه قلمداد مي‌شوم

آنقدر فقر واژه مرا زجر مي‌دهد

تا راهي کميته‌ي امداد مي‌شوم

صبا- ۱۷دي ۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 15:7  توسط saba rahgozar  | 


 

انا لله و انا اليه راجعون

بزرگمرد فرهنگ و ادب ايران حضرت استاد سيد جعفر شهيدي پرکشيد. در حالی که چشمان ما سوگوار قيصر بود پرواز استاد شهيدي غمی بود که روی دوش خمیده ی ما آشیانه کرد. چندي پيش براي او از خداوند طلب شفا کرديم. چند ماه پيش در پستي نوشتم استاد تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد. اکنون ... 

ديگر حرفي براي گفتن نمانده است. مملکت ما به وجود استاداني چون او تشنه است. بياييد قدر کساني که هستند را بدانيم. سفر به خير استاد ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 15:59  توسط saba rahgozar  | 


با سلام و آرزوي طول عمر                   که زمانه اين زمان نمي‌دهد 

بعد از پرواز قيصر ديگر حال و هواي به روز کردن نداشتم. عزيزي گفت سکوت را بشکن و حرفی تازه بزن که روحت تازه شود. با غزلي که حال و هواي اين روزهاي مرا دارد آمده‌ام و يک خبر. وبلاگ انجمن شعر قم راه اندازي شد. شعر جوان قم منتظر شماست. در انتظار زلال نگاهتان هستيم.

بيا مرا ببر از کوچه‌هاي حيراني

مرا که مانده‌ام اينجا در اين پريشاني

مرا رها کن از اين خوابهاي دردآلود

مرا که خسته‌ام از لحظه‌هاي ظلماني

خوش آمدي به غزلخانه‌ي دل تنگم

به شعرخواني اين چشمهاي باراني

چه قدر خسته‌ام از شهرهاي پولادي

و ناتواني اين دستهاي سيماني

دگر نمانده مرا هیچ شور و حال غزل

مرا رها کن از اين لحظه‌هاي زندانی

                                     صبا- ۱۲ دي ۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 12:59  توسط saba rahgozar  | 


 

 امروز دانشکده‌ي ادبيات عزادار قيصر بود. همه‌ ايستاده‌ايم و مات و مبهوت به عکس قيصر نگاه مي‌کنيم. انسان زاده شدن دشواري وظيفه بود و تو انسان را رعايت کردي. خود اگر شاهکار خدا بود يا نبود. رهائیت نوشت باد و يادت گرامي. قيصر قصرهاي شعري که زندگيست با شعرت تا ابد خواهي ماند. از امروز ما بي قيصر شديم...

 

 

 

 

امروز چهارشنبه قيصر کلاس نقد ادبي داشت. ساعت ۱۰ کلاس داريم استاد يادتون نره. استاد آمديم نبوديد ساعت ۱۰:۳۰ برويم؟

مانند آفتاب دلم سخت روشن است

من خواب ديده‌ام به خدا خوب مي‌شوي

 

 

آخرين دست خط استاد امين پور

غم نان و غم انسان دروغ است

شروع قصه و پايان دروغ است

نه قيصر جان نمي‌ميري تو هرگز

سه شنبه هشتم آبان دروغ است

قيصر امين پور سلام شاعر آينه‌هاي ناگهان سلام. چه زود از ميان ما رفتي. هنوز چشمهاي زيادي شوق ديدارت را داشتند. سالها آرزو داشتم  دانشجوي دانشکده ادبيات شوم به اميد اينکه در کلاس‌هاي تو حاضر شوم. اکنون به روزی فکر مي‌کنم که از پله‌هاي دانشکده ادبيات بالا مي‌روم و چشمانم به دنبال تو مي‌دود. دانشکده ادبيات بدون تو رنگ و بويي ندارد. من هنوز رفتنت را باور نمي‌کنم. نه قيصر جان تو هرگز نمي‌ميري. گفته‌اند که تو شاعر روزگاران خواهي ماند. اين که چيزي نيست تو انسان روزگاران خواهي ماند. این روزها وجود عزیزت ضروری است. این روزها که حادثه بیداد می‌کند. اي از بهشت باز دري پيش چشم تو از پس آن همه درد و رنج اکنون روزهاي آسايشت مبارک. راستي به قول خواهرت فروغ:

دستهاي خويش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتي؟

اين قرارداد

تا ابد ميان ما

برقرار باد:

چشمهاي من به جاي دستهاي تو!

من به دست تو

آب مي‌دهم

تو به چشم من

آبرو بده!

من به چشمهاي بي قرار تو

قول مي‌دهم:

ريشه‌هاي ما به آب

شاخه‌هاي ما به آفتاب مي‌رسد

ما دوباره سبز مي‌شويم!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 8:26  توسط saba rahgozar  | 



autostart="true" hidden="false" loop="false" width="280" height="44"> جدیدترین قالبهای بلاگفا